۶سال گذشته.۶ ساله که باور نکردم نبودنتو.۶ ساله سر خاکی گریه می کنم که باور ندارم خاک توئ
امروز ۱۵ اسفند بازم خاطرات اون روزای وحشتناک زنده شد.روز رفتن تو.تو که عشق دوران بچگیم بودی.بزرگم که شدم بازم
برا تو مثل همون بچگیم بودم.
عموی نازم دلم برا شعرات تنگ شده . برا بغل کردنت.برای دیدنت.دلم بدجوری هواتو کرده.بدجوری...
دیگه به خوابمونم نمیای.تو هم بی وفا شدی...
چیکار کنم که دلتنگتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن. راست می گن خدا به ادم صبر میده. راست میگن دلتو اروم میکنه.اما یه روزایی نمی تونی خودتو اروم کنی
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 1:48  توسط نرگس
|
دارم تو خودم گم می شم
ترسناکه..
پ.ن:چرا؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:47  توسط نرگس
|
من موندم و من............
همیشه اینجوری بوده...........
پ.ن:هیچی.
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:26  توسط نرگس
|
بخند همیشه.تا وقتی هستی...بذار همه دنیا صدای خنده هاتو بشنون
نمی خوام دیگه نمی خوام اشکاتو ببینم.میخوام فقط صدای خنده هاتو بشنوم
گوشت با منه؟این دنیا ارزش اشکای تو رو نداره.
اینو باور کن که حتی به غصه هاشم باید بخندی.........
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 23:26  توسط نرگس
|
امشب بغض اسمون ترکید.خیلی دلش پر بود.اینو با سرو صداش نشون داد.
خوش به حال اسمون.
کاش این بغض لعنتیم بترکه...
دارم خفه می شم...
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:52  توسط نرگس
|
اری مرگ این است.تجدید زندگی..اما غم فراق طاقت فرساست.
دیروز خبر تکان دهنده ای شنیدم.خبر فوت برادر یه دوست عزیز و قدیمی.نمی دونم همیشه به اینجا که
می رسم تنها کاری که می کنم اشکه و سکوت.و دعای صبر.صبر و بازم صبر.
و اینککه بیشتر به مرگ فکر کنیم شاید منصفانه تر زندگی کنیم.
دیگه چیزی ندارم بگم جز اینکه خدایش بیامرزد........
+
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 0:9  توسط نرگس
|
خسته ام......................فقط همین.
+
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:54  توسط نرگس
|
پرم از گریه لیک چشمانم نمی بارد..
اشک ها هم یاد گرفته اند راه ازردنم را !!!!............
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:49  توسط نرگس
|
صدای پای باران می اید در کوچه های خشک تنهایی ام...
نمی دانم می بارد یا که می گذرد..........
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:40  توسط نرگس
|
بانوی من یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست- یک روز عاقبت.
نه با سفری یک روزه .نه با سفری بلند.بل با اخرین سفر.
بگو:ایا این درست است که ما به خاطر کسی شیون کنیم.بر سر بکوبیم.جامه ی عزا بپوشیم ماتم بگیریم و به ختم
بنشینیم که از ما جز خنده بر رفته ی خویش را توقع نداشته است؟
اینک احساس و اقرار می کنم که ارزویی مانده است.ارزویی براورده نشده و ان این است که تو را از پی مرگم
اشک ریزان و نالان و فریاد زنان و نفرین کنان نبینم.همچنان که فرزندانم را -دوستانم را-یاران و هم اندیشانم را.....
قسمتی از چهلمین نامه ی نادر ابراهیمی به همسرش.کتاب چهل نامه ی کوتاه به همسرم.
امشب از اخبار صدای امریکا اینو شنیدم.نادر ابراهیمی نویسنده ی نامی ایران در 72 سالگی در منزلش در تهران
درگذشت.نمی تونم بگم یهو چه حالی شدم.ابراهمی نویسنده ی محبو ب و دوست داشتنی من...وخیلی
از شماها.یادش همواره در ذهن و قلبمان زنده خواهد بود.
روحش شاد و قرین رحمت باد.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:23  توسط نرگس
|