تبليغاتX
خاتون
 

بی تو اما باز هم زندگی می گذرد.

چه بخواهیم چه نخواهیم زندگی در گذر است.

نه .نمی گویم بی تو و عشق تو چه کنم.

نه.نگو بی من و عشق من چه کنی.

حرف دلتنگی مزن.غم تنهایی مخور.

تنها این مرثیه را با من بخوان

زندگی می گذرد.زندگی می گذرد

پ ن: ..............زندگی همینه.هیچوقت به خاطر من و تو وانمیسته

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:33  توسط نرگس  | 
۳۶۵ روز دیگم گذشت.چه بزرگ شدی نرگس خاتون

۲۴ سال.خدایا چقدر دیگه وقت دارم؟

چند ثانیه؟چند دقیقه؟چند ساعت؟چند روز؟چند ماه؟چند تا ۳۶۵ روز دیگه وقت دارم خدایا؟؟؟؟

راستی خدا جونم کادوی تولدم چی شد؟

من ۱ فرشته خواستم.۱ فرشته....................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:16  توسط نرگس  | 
 

خسته ام از این چهره های خموده ی عبوس خسته ام.از این دنیایی که کودکانش شادی را نمی

شناسند خسته ام.از این زمینیان دروغگو و ریاکار خسته ام.از بی عدالتی از سیاهی از....

خسته ام.

کجاست ان چهره های همیشه خندان.نه خنده های دروغین که از این هم خسته ام.

کجاست ان شادی کودکانه که من ۲۴ ساله با هیچ چیز عوضش نمی کنم.کجاست پاکی و صداقت

و زلالی باران وش دلها؟کجاست ان عدالت مطلق؟کجاست کورسوی روشنی که حتی این را هم

دیگر نمی بینم.

چه بر سر خود اورده ایم؟چه بر سرمان اورده اند؟

چگونه از یاد برده ایم چهره ی کودک ۳ ساله ای را که با تضرع به پای عابران میافتد که فالی

دعایی...... از او بخرند.

چگونه از یاد برده ایم بدن های زخمی و غرق در خون بچه های جنگ را؟چگونه از یاد برده ایم بدن پوست

به استخوان چسبیده ی بچه های فقر را؟چگونه از یاد برده ایم چهره ی خسته ی پدری که هر روز با

دستی خالی و سری پنهان در گریبان پا به خانه ای می گزارد که چشمانی منتظر تنها به دستهای او

می نگرند.چگونه از یاد برده ایم؟

چرا کسی چیزی نمی گوید؟چرا صدای فریادی نمی شنوم؟چرا.........؟

کجاست غیرتمان؟کجاست غیرتمان؟

فراموش کرده ایم.فراموش کرده ایم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:50  توسط نرگس  | 
 

من و تو و تنهایی چه به هم نزدیکیم.

من و تو با هم و تنهاییم.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:44  توسط نرگس  | 
 

خدایا به من دویدن بیاموز از راه رفتن خسته ام................

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:9  توسط نرگس  | 
راستی! چه کنم؟

انگار سالها پیش امده باشی.قرن ها پیش شاید.

راستی کی امدی؟از کجا امدی؟

اینگونه اشنا چرا؟اینچنین دلخواه چرا؟

به راستی چرا؟؟؟

طنین صدای نشنیده ات در گوشهایم مانده و حسرت نگاه ندیده ات در چشمانم.

راستی از کجا امده بودی؟

عاشق بودی یا معشوق؟ خیال بودی یا واقعیت؟شاد بودی یا غمگین؟

به راستی چه بودی؟

نبودی و در اغوشت کشیدم یا بودی وبه اغوشم کشیدی؟بودی و نگاهت می کردم یا نبودی و نگاهم

می کردی؟نبودی و با تو سخن می گفتم یا بودی و با من سخن می گفتی؟

راستی بودی یا نبودی؟

تو ساکت بودی و من می شنیدم یا من سکوت می کردم و تو می شنیدی؟

راستی!هر دو ساکت بودیم و می شنیدیم شاید...

جان نیمه جانم را جان بخشیدی حال بگو جانم را چه کنم؟ تنهاییم را مونس بودی بگو تنها چه کنم؟

آرام جانم بودی بگو اینچنین نا ارام چه کنم؟

فریاد بکشم؟ هنجره ام را یارای فریاد کشیدن نیست.

اشک بریزم؟ دیدگانم را یارای گریستن نیست.

سکوت کنم؟ کلمات امانم را بریده اند.اخر بگو من چه کنم؟

راستی! چه کنم؟

تنها این را می گویم کاش قلب مهربان و دریایی ات زخمی نبود...

پ ن ۱:به تو.........

پ ن ۲:کاری رو می کنم که تو می خواستی.می خندم همیشه.فقط خودتم میدونی گاهی باید گریه کنی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:54  توسط نرگس  |